با سلام خدمت همشهریان و دوستان گرامی امیدوارم حالتون عالی باشه و پر از انرژی باشین. باید عذرخواهی کنم بابت اینکه هر چند سالی یک بار سایت آپ میشه و همیشه هم این کم کاری را به پای بهانه های الکی میگذارم ، برای همین از دوستانی که تمایل دارن با بنده همکاری کنن لطفا اعلام کنن که بتوانیم به کمک هم سایت رو به روز داشته باشیم با تشکر

حافظ :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب در جواب حافظ :
هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار در جواب هر دو :
هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را...
ادامه مطلب

پس از گذشت سال ها از شهادت حضرت على (ع) , روزى عدى بن حاتم نزد معاویه رفت. معاویه مى دانست که عدى یکى از یاران قدیمى امیرالمؤمنین است, خواست کارى بکند که شاید این دوست قدیمى کلمه اى علیه حضرت بگوید, از این رو گفت : عدى! فرزندانت چه شدند؟!
عدى گفت : در رکاب مولایشان على, با تو که در زیر پرچم کفر بودى, جنگیدند و کشته شدند.
معاویه : عدى ! على درباره ى تو انصاف داد؟
عدى : چطور؟
معاویه : پسران خود را نگهداشت و پسران تو را به کشتن داد.
عدى : معاویه ! من درباره ى على انصاف ندادم. نمى بایست على امروز در زیر خروارها خاک باشد و من زنده بمانم. اى کاش من مرده بودم و على زنده مى ماند!
معاویه که دید سخنانش اثرى ندارد, گفت : عدى ! الان دیگر کار از این حرفها گذشته است چون تو زیاد با على بودى دلم مى خواهد, مقدارى از کارهایش را برایم توصیف کنى.
عدى : معاویه ! معذورم بدار!
معاویه : نه , حتماً باید بگویى !
عدى : حال که باید بگویم , آنچه را که مى دانم مى گویم, نه آنچه را که مطابق میل توست!
آنگاه عدى شروع به صحبت درباره ى على (ع) کرد و گفت : یکى از خصوصیت هاى او این بود که علم و حکمت از اطرافش مى جوشید. على شخصیتى بود که در مقابل ضعیف, ضعیف بود و در مقابل ستمکاران نیرومند. با اینکه در میان ما بى هیچ تکبر و امتیاز مى نشست, اما خداوند هیبتى از او در دل مردم قرار داده بود که بدون اجازه اش نمى توانستیم حرفى بزنیم.
معاویه ! مى خواهم منظره اى را که به چشم خود دیده ام , برایت باز گویم : در یکى از شب ها على را دیدم که در محراب خویش با خدایش به راز و نیاز پرداخته و محاسن شریفش را به دست مبارک گرفته , مى گوید : یا دنیا غرّی غیری ; اى دنیا , کسى غیر از مرا فریب ده .
عدى آنچنان على (ع) را وصف کرد که دل سنگ معاویه تحت تإثیر قرار گرفت; به طورى که با آستین , اشک هاى صورتش را پاک کرد . آنگاه گفت : دنیا عقیم است که مانند على بزاید.
با سلام خدمت همه ي دوستان وهمشهريان عزيز اميدوارم درحال گذراندن بهترين لحظات زندگي تون باشين اول اينكه من يه عذرخواهي بهتون بدهكارم چون يه مدت نتونستم وبلاگ رو آپ كنم البته دليل دارم دليلشم امتحانام بود.و دوم اينكه از بعضي از دوستان شنيدم كه عنوان وبلاگ (بروبچه هاي باحال ابوالخازن)زياد جالب نيس منم از همه ي شما دوستان و همشهريان عزيز ميخوام كه چند عنوان زيبا رو پيشنهاد بدين تا دوباره آنها رو در نظرسنجي قرار بدم و اگه دوست داشتين كه اسمتون هم در كنار پيشنهادتون باشه لطفا ذكر كنيد تا به اميد خدا و همت شما همشهريان عزيز بتونيم يك عنوان بهتر براي وبلاگ داشته باشيم .ممنون از همه تون
هنوز به دیدار خدا میروند....خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده!!
خدا همینجاست ،نیازی به سفر نیست!
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو میخواند،
خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد میکند ،
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان میبرد...
خدا در جمله ی "عجب شانسی آوردم" است!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و امده نزدیک من و تو!!
خدا کنار کودکی است که میخواهد از فروشگاه شکلات بدزدد!!
خدا کنار ساعت کوک شده ی توست،که میگذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی !!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی میماند ویک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ،چقدر
خدا را دیدی؟؟
خدا را 7بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی؟
خدا همینجاست نه در حجاز!
خدا زبان مادری تو را میفهمد،نه عربی!
خدایا دوستت دارم...
قبل از اینکه بخواهید از مزّه ی غذای تان شکایت کنید،
قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید،
امروز پیش از آنکه از زندگی تان شکایت کنید،
قبل از آنکه از فرزندان تان شکایت کنید،
قبل از آنکه شکایت کنید که چرا کسی،
پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید،
و پیش از آنکه از شغل تان خسته شوید،
زندگی،یک نعمت است.
امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید،
انسانها
ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و ...
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
میبرم لذت من از آب و هوای روستا
کوه و دشت و چشمه و بانگ ونوای روستا
صبحدم بیدار میگردم من از بانگ خروس
تا کنم رو سوی درگاه خدای روستا
میبرم لذت من از آواز چوپانش ولی
لذتی بس بیشتر از کدخدای روستا
گله می آید ز دشت و کوچه ها پر می شود
از صدای بع بع بزغاله های روستا
گاو با گوساله و بزغاله و مرغ و خروس
پرسه هر یک میزنند در لابلای روستا
جای بنز و پاترول و پیکان بود اسب و الاغ
مرکب رهوار بی چون و چرای روستا
دخترانش شال می بندند به دور سر که هست
در میانش مهره ای از کهربای روستا
در اتاقی گرم گرد کرسی و مادر بزرگ
قصه میگوید برای بچه های روستا
میرسد درصبح باران عطر و بوی کاهگل
از در و دیوار و بام هر سرای روستا
هست بازار طلا در روستا بی جلوه چون
خرمن گندم بود کوه طلای روستا
در عروسی بارها دیدم که شبها همچو ماه
می درخشد دست داماد از حنای روستا
از زنانش درس عفت باید آموزیم که هست
مایه عز و شرف حجب و حیای روستا
هر چه میگردم درون شهر می بینم که نیست
آن کلاه و گیوه و شال و قبای روستا
بنده "صاحب" هستم و خواهم نبینم هیچ وقت
خشکی و ویرانی و مرگ و فنای روستا
کودکی در ده
یادمه ز خوردکی هام، بازیهامون چه قشنگ بود .
وقتی که بارون می اُومد، شادیهامون چه قشنگ بود .
دخترا با هم می خوندند، هاجرک عروسی داره .
همی که قاتی میشدیم، صداهامون چه قشنگ بود .
سر بسر هم میذاشتیم، به خونه ی هم می رفتیم .
اگه مشکلی می اُومد، آشتیهامون چه قشنگ بود .
به شنا تموس می رفتیم، مدرسه میزون می رفتیم .
مدیرا مارو میزدند، آخه هامون چه قشنگ بود .
به خونه ی قوم و خویشان، چراقو هر شب می رفتیم .
مهربون با هم بودیم و، گذشتامون چه قشنگ بود .
یه کم که بزرگتر شدیم ، توپ هوا بازی میکردیم .
قایم موشک که میکردیم، حیاطامون چه قشنگ بود .
اُون وقت بچگی می کردیم، غم و غصه ای نداشتیم .
خر سواری که می کردیم، گالیشامون چه قشنگ بود .
گوسفندان چرا می بردیم، یا سوارشون می رفتیم .
تشنه،گشنه که میشدیم، گریه هامون چه قشنگ بود .
کوچه های باغ زمستون، پر شغال و گربه می شد .
به سر آب که می رفتیم، زمینامون چه قشنگ بود .
روستای قشنگی داشتیم، برج میان قلعه مان بود .
از محله کهنه تا کوه، سفرامون چه قشنگ بود .
زیر لب همه می گفتند، ای خدا چقدر تو خوبی .
بلخازن از نیاد نمیره، خاطرامون چه قشنگ بود .
اُون وقتا علی بودم و، حالاهم بازم علی ام.
خسته گشته ازچخانها، صحبتامون چه قشنگ بود .
.: Weblog Themes By Pichak :.