💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
تاريخ : شنبه 20 آبان 1391
| 15:43 | نویسنده : علی ص

درو کردن گندم یا هنگامی که زنها پنبه می رشتند این چهاربیتی ها را می خواندند و من از همان زمان کودکی با این چهاربیتی ها خو گرفته بودم و زیر لب گاهی وقتها در تنهایی زمزمه می کردم و آنچه از آنها هنوز یادم می آید این چنین بود :

صد بار گفتم همچی مکو ننه گل محمد

 

زلفای سیا ر قیچی مکو ننه گل محمد

 

 

صد بار گفتم پلاو مخار ننه گل محمد

 

 

ور دور کوه ها تاو مخار ننه گل محمد

 

 

صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد

 

 

رفیق الداغی مرو ننه گل محمد

 

 

الداغی بی وفای ی ننه گل محمد

 

 

تا آخر با تو نیا ی ننه گل محمد

 

 

امروز که دور دورونس ننه گل محمد

 

 

اسب سیات د جولونس ننه گل محمد

 

 

ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد

 

 

اسب سیات د بیشه نیس ننه گل محمد

 

 

وصف شما د ایرونس ننه گل محمد

 

 

عکس شما د تهرونس ننه گل محمد

 

 

کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد

 

 

کو درق و درق هف تیرت ننه گل محمد

 

 

کو اجاقت  کو اتاقت ننه گل محمد

 

 

کو برارای قولچماقت ننه گل محمد

 

 

گل محمد د خاو بی ی ننه گل محمد

 

 

تفنگشم برنو بی ی ننه گل محمد

 

 

او تخمرغای لای نونت ننه گل محمد

 

 

آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد

 

 

قت بلندت شوه رفت ننه گل محمد

 

 

زن قشنگت بیوه رف ننه گل محمد

 

 

الای بمیره قاتلت ننه گل محمد

 

 

خنک ر و دل مادرت ننه گل محمد

 

 

اصل و ریشه گل محمد از کردهای خراسان بود که عموما از لحاظ ریشه ، پیوسته به همان کردهای کردستان هستند که در دوران صفویه و دوران نادر با انگیزه و اهداف سیاسی جا به جا می شدند و علتش این بود که با نیروهای آنها ، مرز شرقی را از هجوم تاجیک ها حفظ کنند ، کردهای خراسان که در مناطق شمالی اسکان داده شده اند بعلت شبیه بودن این منطقه به کردستان از لحاظ آب و هوا و کوهپایه ، مراتع و دشتها و امکان ییلاق و قشلاق به کار شبانی می پرداختند و گل محمد بعنوان یک قهرمان منطقه ای ، از طایفه و تیره ای معروف به میشکالها ، در خانواده کلمیشی رشد کرد و به عنوان یک مبارز در منطقه سبزوار ظهور کرد .

 

گل محمد در زمان خود عصیان کرد و به عنوان یک نیروی معترض با حکومت به مبارزه برخاست و در پایان با مرگی که خود برگزید ، تن به خفت و خواری نداد. گرچه گل محمد در نگاه مردم عزیز بود و لیکن بودند افرادی که بعد ار مرگش ، هنوز او را یاغی می دانستند که به اموال مردم دست درازی می کرد .

محمود دولت آبادی در یکی از سفرهای تحقیقاتی اش به ولایت سنگرد ، به خانه کسی که ارباب سنگرد بود می رود و وقتی درباره گل محمد می پرسد ارباب سنگرد خیلی خلاصه به او می گوید : گل محمد یک دزد بود که در این کوهها (اشاره به طرف کوه سنگرد) کشتندش . و بعد که دولت آبادی تحقیقات بعدی را انجام می دهد ، می فهمد که ارباب سنگرد ، خود یکی از حریفهای گل محمد کلمیشی بوده است . در همین سفر کدخدای زعفرانی از مظلومیت خودش صحبت می کند و می گوید : خان محمد بعد از کشته شدن برادرش گل محمد، می خواسته او را بکشد و او مدتی به خانه نمی آمده و خان محمد همه اش توی دشت می آمده کمین می کرده و من هم از بالا خانه منزلم پایین نمی آمدم و گرنه در تیررس گلوله خان محمد بودم .

سرهنگ 94 ساله ای که جزء گروه عملیاتی که از مرکز برای سرکوبی گل محمد مامور شد ، بوده و نمی خواهد نامی از او برده شود می گوید : آنچه محمود دولت آبادی در کلیدر نوشته است یک دروغ بزرگ است ، اصلا چنین چیزی وجود نداشته است . گل محمد دزدی بود که مردم روستاهای سبزوار ازدست او به تنگ آمده بودند و او به رئیس ژاندارمری وقت سبزوار توسط شخصی به نام الداغی ( در رمان کلیدر به نام آلاجاقی نام برده شده است ) که ارباب چند پارچه آبادی بود ،رشوه می داده و در امنیت کامل ژاندارمری دست به غارت مردم می زده و بعد از مدتی دولت مرکزی برای سرکوب گل محمدها به نیروی ویژه ای به سرپرستی سرهنگ باخدا وموءمنی به نام میرفندرسکی ماموریت داد که گل محمدها را سرکوب کنند که با کمک نیروهای بومی ، گل محمد در کوههای اطراف سبزوار سرکوب و کشته شد و جنازه او را نزدیک ژاندارمری سبزوار به خاک سپردند . یادم می آید تنها کسی که از مرگ گل محمد خیلی ناراحت بود ، الداغی بود که از کنار چپاول گل محمد به نان و نوایی می رسید .

محمدعلی نودهی یکی از بازاریان شهر سبزوار که در خیابان بیهق مغازه لباس فروشی دارد می گوید: من سالیان سال است که خانواده کلمیشی را می شناسم ، شغل اصلی آنها اکثرا مالداری ( چوپانی )و کشاورزی است حتی پسر گل محمد و خان محمد از مشتریهای من هستند ، مردمانی خوش حساب و باغیرت هستند ،من کمتر مشتری به خوش حسابی آنها که حتی به صورت نسیه از من جنس می گیرند دیده ام،زن گل محمد که خدا رحمتش کند و دو سال پیش از دنیا رفت ، می گفت ،موقع کشته شدن گل محمد پسرش تازه به دنیا آمده بود .به نظر من یکی از دلایلی که گل محمدها یاغی شدند به خاطر غیرت و تعصبی که نسبت به خانواده داشتند بود و به گمانم تجاوزی بود که امنیه ها به زن گل محمد یا فکر کنم به خواهرش می کنند او امنیه ها را می کشد و همین باعث می شود که برای همیشه فراری باشند و به مرور زمان یاغی می شوند. البته طوری که می گویند او کاری به فقرا نداشته حتی به خیلی از آنها کمک هم می کرده ، در اصل او یاغی بوده که حامی فقرا و محرومان بوده و دلیل مظلومیت گل محمد خیانتی بود که از جانب دوستانش به او شد ، همچون الداغی و علی اکبر دهنه ای ، که البته بعد از هفت، هشت سالی که خان محمد فراری بود ، می آید و علی اکبر دهنه ای را در روستای دهنه سنگ کلیدر ، زنده در آتش می سوزاند و انتقام برادرش و عمویش را می گیرد.

دولت آبادی  که خود هیچ یک از گل محمدها را ندیده است می گوید: هیچ کدام از گل محمدها زنده نیستند مگر قهرمانهای حاشیه ای که در متن کتاب نیامده اند ، از قهرمانان اصلی رمان ، آن زمان آلاجاقی زنده بود ، قربان بلوچ و پسر یکی از زنهای خان محمد و تمام زنهای رمان کلیدر هم ، از عمق چشمان سیاه زن جوانی روئیده اند که بر لب باریکه جوی سوزن ده به برداشتن آب نشسته بود در هنگام تحقیق رمان کلیدر .

 گل محمد در زمان عصیانش مادری نداشته است و من نمی خواستم قهرمان رمانم بدون مادر باشد و برای همین شخصیت بلقیس را آفریدم . بعد از خیانتی که علی اکبر دهنه ای ارباب ده دهنه سنگ کلیدر به گل محمد می کند ، گل محمدها را در کوههای کلیدر می کشند و خان محمد برادر بزرگتر از صحنه درگیری جان سالم به در می برد و فرار می کند ، امنیه ها جنازه گل محمد، بیگ محمد، صبرو و سر بریده علیخان (خان عمو) را برای عبرت دیگران دور شهر می گردانند و بعد از گرفتن عکس یادگاری ، کمی دورتر از رباط شهر که ژاندارمری سابق در آنجا مستقر بود به خاک می سپارند این واقعه درست در سال 1323 هجری شمسی اتفاق افتاد ، بعضی ها بر جنازه شادی کردند و بعضی ها گریه .

حمید نیک فر دانشجوی حقوق می گوید : گل محمد سنبلی از عشق و ایثار و محبوب خطه کویر است ،چه خوب است شورای اسلامی شهر سبزوار ، محل دفن گل محمدها را بازسازی کند و به نظر بنده بهتر است که نام یکی از خیابانها یا یکی از میدانهای اصلی شهر را به نام گل محمدها کنند .

در جلسه پرسش و پاسخی ، از دولت آبادی می پرسند آیا رمان کلیدر واقعیت داشته است ؟ وی می گوید : هیچ وقت از نویسنده ای نپرسید که آیا داستان شما واقعیت دارد یا ندارد . در جای دیگری دولت آبادی می گوید : قهرمانان کلیدر مردمانی غیرافسانه ای و غیرتاریخی در معنای رسمی آن هستند چون تا امروز در ادبیات معاصر ایران ما کسی به صرافت این عشق نیفتاده است تا این مردمان را آنگونه که واقعا هستند ، زیبا ، استوار و به قامت چنانکه همدوش و همبر اسطوره بنمایند ، بنگرد .و در مورد قهرمانان کلیدر می گوید : تمام شخصیت های کلیدر ، همه شان از وجود منند و به عبارتی ، تمام این قهرمانها، بازتاب وجود منند.

 

منبع : روزنامه همشهری مورخه 22/12/1387 ،علیرضا فرخزادیان .

 




تاريخ : شنبه 20 آبان 1391
| 15:30 | نویسنده : علی ص

تی گوشی    tey gooshi  سیلی

شونی     showni   پارچه و کهنه ای که بجای پوشک اطفال استفاده می شده

ترکه    tarkeh  چوب یا شاخه نازک و تازه درخت

نرقش  narghesh    گنجشک

ترقزtarghaz       انداختن چیزی

عک   ok خمیده (کمر عک = کمر خمیده)

علیده   alayde   الکی  alaki

غمار   ghOmar  قنداق

غوطه   ghotte    شنا – آب تنی کردن

فتیر  fatir  به نانی گفته می شود که قطری ضخیم دارد .

سرچرمه  خامه        sarcharmeh

کقkagh      کال و نارسیده

کماج   kOmaj     فتیرضخیمی که در زیر خاکستر پاییزگاه پخته شده باشد

کوخه   kokheh   سرفه

 تژگ   tezhg     خربزه نارسیده

کالkal      دره ، رودخانه یا ابراه

کالچهkalcheh     کال کوچک

کفچه  kafcheh    نوعی مار

چلپاسه chalpaseh  مارمولک

کیله  kileh    پیمانه

کاکو   kako   برادر

کلاغ سوز  kalagh sowz     پرنده ای است کوچکتر از کلاغ و به رنگ ابی

کشته keshteh        خشکبار یا خشک شده هر میوه را گویند مثل کشته زردالو که

همان قیصی میباشد.

کمه kameh     کشک

کلب   kelab  چانه

کخ    kokh   کرم

کندوک  سیلوی نگهداری گندم   kandook   

کوش    kosh  کفش

کفری   kofri عصبانی

گمار gomar    نوبت چراندن گوسفندان

گژدم     gezhdom   عقرب یا کژدم

گدارgodar      راه عبور از کوه

گمبذgombaz      گمبد

 گوشنه    gooshneh   گرسنه

گرپ گرپ ghorop ghorop عموما به صدایی گفته می شود که بوسیله پریدن بر بالای پشت بام ایجاد شود .

گرپس goropas صدایی که بصورت ناگهانی و بوسیله پریدن از ارتفاع ایجاد می شود

لته      lateh   پارچه ( شایان ذکر اینکه در ایرانشهر بازار پارچه ای وجود دارد که به آن بازار لته می گویند(

مسکه  maskeh   کره حیوانی

مامه       mame      مادر

کفتر کوکو   kaftar kookoo   یاکریم(اسم پرنده)

مُخ مُخ mokh mokh  اصطلاحی است کنایه از بیگاری - انجام کاری که از سرعت و بهره مناسب برخوردار نباشد.

جالون  jalon      معبر خروجی و کنترل اب استخر

ناوه زوالي   nave zavali    ناشكري

نسرnasar     مکان سایه یا جایی که افتابگیر نباشد

نمزادnomzad          نامزد

ننه   naneh      مادر

نواسه  novase    نوه

وصنیvasni      هوو

هم عروس ham aros     جاری

هم زلف hamzolf       باجناق

هرده  hardeh  دره

داوول    davool     مترسک

وررده:   varrade     دنبال كردن

خش:    khash   مادر زن ياشوهر

خسور:   kosor     پدر زن يا شوهر

خسور بره:  khosorbare    برادر زن

گربو:    garbo  يقه

كوله پاس:  kolepas  شخص فضول كاووشگر

كلمباري:kolombari  خاكريز

خونه نو: khone now   پذيرايي

خونه گاز: khone gaz  آشپزخانه

تيرو:teyroo   صورت

لكتو:lakatow  آويزان


دلنگو:delango  آويزان


آووست:avost  آبستن

 

 

دو نکته در خصوص نوع بیان کلمات در گویش محلی مردم روستای ابوالخازن :

1- معمولا حرف (ن) آخر افعال به (ه) بدل می شود .مثل :نزه (مزن)-

2- معمولا حروف  (ان)  آخر کلمات به (و) بدل می شود .مثل : زمستو(زمستان)- تابستو(تابستان) رمضو(رمضان)

در پایان میتوان گفت شعر یا سرود زیر، که بچه ها  در فصل زمستان در خطاب به خورشید و بمنظور بیرون آمدن آن از زیر ابر می خواندند، تا حدودی میتواند بیانگر نوع گویش محلی و بومی مردم روستا باشد.

 

 

 

 

افتو کو  افتو کو aftow ko aftow ko   

 

 

 

 

 

 

بی بیر سوار گو کو    bibir sovare go ko    

 

 

 

 

 

 

لحاف کهنر پلتو کو  lahaf konar palto ko    

 

 

 

 

 

 

یک من برنج د اُو کو yek man berenj de ow ko     

 

 

 

 

 

 

سحر وخ پلو کو sahar vakhe palow ko    

 

 

افتو کو  افتو کوaftow ko aftow ko    




تاريخ : شنبه 20 آبان 1391
| 15:29 | نویسنده : علی ص

از هم بدر رفتن az ham bedar raftan    کنایه از عصبانی شدن و معادل ان از کوره در رفتن

اشکنه   eshkane  عموما به غذاهای آبکی گفته می شود

امرود    amrood   گلابی (ریشه فارسی صحیح آننیزامرود می باشد(

استا    esta    استاد

اوشم  owsham  نوشیدن آب یا چایی به صورت سریع

باد   bad  گهواره

بی بی bibi    مادر بزرگ

بابو   baboo    پدر بزرگ

بالوک   balook  زگیل

بیده     bideh  یونجه خشک شده که جهت علوفه دام استفاده می شود.

بخته  bakhteh  گوسفند پرواری

خارجوجو  khar jojo خار پشت

بزغله مار  bozghalemar  نوعی از مار

بجیک  bejik  برو کنار

پرخو  parkhao  محل نگهداری گندم

پلشت palasht   کثیف

پینه  pineh  وصله

پونه  ponne  نعنا،پونه

استنگ estang  قسمت ورودی اتاق

پیتو   pitow مکان افتاب گیر

پیوال pival محل اتراق گله گوسفند

پوره  poore  مقداری کم از چیزی

پاره   pare  مقداری زیاد از چیزی

بلبل  bolbolپروانه

تقلی toghoi گوسفند شش ماهه

تَکَه  takeh  بز نر

تخت tokht گوساله ماده

ترپ ترپ trap trap  صدای تاپ تاپ

ترپس trappas    صدایی که بصورت ناگهانی و بوسیله ترکیدن چیزی مثل بادکنک ایجاد شود

سبوsaboo   کوزه سفالین

توبره  tobreh  کوله پشتی

توتو tootoo اصطلاحی است که جهت جمع نمودن مرغها برای دانه دادن استفاده می شود

تُوتُو tow tow گیج زدن – گیج خوردن

توشلهtoshle   تیله

تمنه  tamaneh  تمانه – سوزن بزرگ

تموس tamoosاول تابستان یا تیر ماه . مردم این روستا به برج اول تابستان تموس

به اول زمستان چله ، به اول بهار ماه نو روز و به اول پاییز میزون (میزان ) میگویند که به استناد

کتاب تبار شناسی و حیات ملی  تالیف اسماعیل یوردشاهیان این لغت ریشه در تقویم اشوری دارد.

در صفحات 111 و 112 کتاب مذکور امده است:در تقویم اشوری ماه تموز برابر تیر ماه است و

این تقویم هنوز هم در ترکیه و سوریه کاربرد رسمی دارد .مضافا اینکه در کتاب مورد اشاره از

ایشتار بعنوان الاهه عشق و باروری و از تموز بعنوان معشوق ایشتار بعنوان ایزد سرسبزی و

نباتات و حافظ رمه ها و گله ها یاد شده است .

جغ جغ  jegh jeghفریاد زدن – جیغ زدن

جوانهjavane   گوساله نر

چغوک  chaghook  گنجشک

 

چیش  chish  چشم

چراغ سیمی  cheragh simi    فانوس

چلیکیcheliki  پیت حلبی

شفته shefte   پی ساختمان

ور سر چولوک  var sar cholok   بر روی پاها  نشستن

چکمه  chekmeh  چکمه

چلو صافی  chelo safi  آبکش

چغل cheghel  نوعی الککه با پوست و روده یگوسفند تهیه میشود

حوکک    hokak سکسکه

دستاس  dastas   نوعی آسیاب

جالگ  jalg  نوعی پرنه

خسیلkhasil  علف جو که دراوایل بهار مورد استفاده دام قرار میگیرد(این جو در اول میزان (پاییز) و یک ماه قبل از جو پاییزه و بمنظور استفاده از علوفه آن  کاشته می شود. این گیاه دو بار درو می دهد ، اولی یک ماه پس از کاشت آن و دومین بار در فصل بهار . البته اگر از درو بار دوم آن صرف نظر شود ،میتوان از آن محصول دانه نیز برداشت کرد ولی نه به اندازه جو پاییزه.

 بوج     bowjزنبور

کندن kandan    نیش زدن

دلمبکdolombak    خزنده ای است گزنده

بک  bak  بچه قورباغه

درچهdarcheh    پنجره

دیفال difal دیوار

دای   dayدیوار

دونه  doneh   هسته میوه

داده  dadeh  خواهر

اند and   نشانه

دو کارد do kard قیچی

دمدول  damdool  مه

دندو قریچکdando gherichak    به معنی دندانها را به هم سائیدن و کنایه

از حرص خوردن است .

دسینه  desine راندن حیوانات  به محل خاصی به شکل سریع و با عجله

حلقج  halghaj پرتاب کردن چیزی

چخچه  chakhche  نوعی گیاه بوته ای که خار دار است

رازینه  razineh  راه پله

جک    jakk  شیره درخت یا شیره گیاه

ساروق  sarogh   سفره کوچک

سوز   sowzسبز

شیشک   shishak   گوسفند یکساله

 

بقیه لغات در قسمت 3

 




تاريخ : شنبه 20 آبان 1391
| 15:26 | نویسنده : علی ص

زبان و گویش

مردم این روستا به زبان فارسی و لهجه خراسانی سخن می گویند.

در این صفحه بر ان شده ایم به استناد مقدمه برهان قاطع که به قلم ابراهیم پورداود ( استاد دانشگاه تهران ) به نگارش در امده به سیر تغییر و تحول زبان  فارسی از گذشته تاکنون پرداخته و در پایان تعدادی از کلمات، واژه ها و اصطلاحات بومی و محلی را بازگو نمائیم .

لغتهای فارسی که امروزه در سر زبانهای ما ایرانیان است در چند هزار سال پیش از این هم در همین مرز و بوم در سر زبان نیاکان ما بود . زبان مانند همه چیز این جهان در گردش گیتی دگرگون می شود اما نه انچنان که ریشه و بن دیرین ان شناخته نشود . جای سپاس است که از زبانهای پیشین ایران نمونه هایی بجای مانده که بخوبی نمودار سرچشمه های زبان کنونی ماست و بدرستی نشان میدهد که رشته پیوند لغتهای فارسی با لغتهای زبانهای روزگاران گذشته از هم نگسسته و خویشاوندی انها با همدیگر پیدا و اشکار است .

پارسی باستان : زبان پارسی باستان ، زبان کهنسال رایج روزگار هخامنشیان بوده است که نمونه ای از این زبان در نوشته های پادشاهان این خاندان به خط میخی در دست است . نخستین کسی که برخی از حروف میخی هخامنشی را خواند گروتفند المانی است در سال 1802 میلادی . زمینه کار او دو تصویری بوده که سیاح المانی کارستن نیبور  در هنگام اقامت چند روزه خود در ماه مارس 1765 در تخت جمشید از دو سنگ نوشته کوچک داریوش و پسرش خشایارشا در کمال دقت ترسیم کرده بود . از پرتو کوشش 150 ساله دانشمندان دیگر امروزه از هر جهت از زبان رایج زمان هخامنشیان اگاهیم ، هم از لغتهای ان و هم از دستور زبان ان .

اوستا : لغتهای بجا مانده در نوشته های  هخامنشیان به اندازه ای نیست که نمودار ریشه و بن هزاران لغت فارسی کنونی باشد . اما جای شادمانی است که باز یک سند کهنسال و گرانبها از اسیب زمانه رهایی یافته و به ما رسیده است و تا اندازه ای کم و کاست نوشته های پارسی باستان را جبران می کند و این سند سالخورده نامه مینوی اوستاست که برخی از سرود و نیایش و درود و نماز نیاکان ما که در طی چندین هزار سال در همین سرزمین در سر زبانهای انان بود ، در ان بجای مانده است .

درست است که زبان فارسی به پهلوی و پهلوی به پارسی باستان وابسته است اما زبانی که امروزه اوستایی نامیده می شود از خویشان بسیار نزدیک پارسی باستان است و ان نیز پیوسته به زبان فارسی است . علت اینکه این زبان را اوستایی خوانده اند برای این است که جز اوستا ( نامه دینی ایرانیان ) سند دیگری از این زبان در دست نیست .زبان اوستایی یکی از سرچشمه های زبان فارسی و یکی از کهنترین زبانهای گیتی به شمار می رود و نظر به اثار کهنه و سالخورده ان باید همسنگ زبان سانسکریت یا زبان مقدس ودا  نامه اسمانی هندوان باشد . گاتها که بخشی ازاوستا می باشد از  گفتارهای خود وخشور ( پیغمبر ) زرتشت است که نظر بدلایل لغوی و تاریخی که وجود دارد زمان این پیغمبر ، چنانکه گروهی از دانشمندان نوشته اند نباید کمتر از 1100 سال قبل از میلاد مسیح باشد . با اینکه اوستا در هنگام تاخت و تاز تازیان ( عربها ) و پس از ان در یورش مغول و تاتار از دست رفته و از بیست و یک نسک ( کتاب  ) که در روزگار ساسانیان در دست داشتند فقط چهار یک ان به ما رسیده ، باز سند بزرگی است انچنان که کم و کاست زبان پارسی باستان را بخوبی جبران نماید .

سانسکریت : سانسکریت زبان علمی هندوستان بوده و در ردیف پارسی باستان و اوستایی یکی از زبانهای کهنسال اریایی است و به نوبه خود یکی از سرچشمه های لغات فارسی ماست . اگر ریشه و بن یک لغت را در لهجه های پارسی باستان و اوستایی نیافتیم باید به نوشته های فراوان سانسکریت روی اوریم . اگر کشاکش روزگار بسیاری از اثار کتبی ایران را از میان برده ،خوشبختانه اثار هندوان که از خویشاوندان بسیار نزدیک ما هستند در سرزمین هندوستان بجای مانده که اثار کتبی انان با اثار کتبی ایران قدیم فقط تفاوت لهجه دارد چنانکه تفاوت لهجه میان پارسی باستان و اوستایی هم موجود است . اثار فراوان سانسکریت ( از کتب دینی ، داستانی  و دانشی ) پشتیبان بسیار سترگ  زبان فارسی است. یکی از اثاری که از سانسکریت به پهلوی(برزويه طبيب) ، از پهلوی به عربي(ابن مقفع) و از عربي به فارسی دري(نصرا..منشي) ترجمه شده کتاب دو شغال است که این اثر در زبان سانسکریت کره تکه  و دمنکه و در زبان پهلوی کلیلک و دمنک  و در زبان فارسی  کلیله و دمنه نامیده می شود .

پهلوی ( پارسی میانه ) : میان پارسی میانه که ان را معمولا پهلوی خوانند و پارسی نو که زبان رایج کنونی ماست زبان دیگری فاصله نیست . پهلوی یعنی لهجه سرزمین پارت ، همان سرزمینی که در پارسی باستان ر سنگ نوشته های هخامنشیان پر تهوه خوانده شده و آن نام خراسان کنونی است.این وجه تسمیه ناگزیر به این اعتبار است که پس از برچیده شدن شاهنشاهی هخامنشی و سپری شدن شهریاری خاندان سلوکس ، زبان رسمی ایران لهجه ای بوده زبان زد اقوام پارت که خاندان پادشاهی اشکانیان یکی از آن اقوام بوده اند. همانطور که پارسی باستان و پارسی نو (فارسی امروزی) را به سرزمین پارس (فارس) نسبت میدهند زبان پهلوی هم به مرز و بوم پارت (خراسان) نسبت داده شده است. کلمه پهلوی به زبان دوره اشکانیان و ساسانیان اطلاق می شود. نامیدن زبان پهلوی به زبان پارسی میانه به این اعتبار است که این زبان از نظر زمانی در میان زبان رایج روزگار هخامنشیان و زبانی که پس از اسلام در ایران رواج یافته واقع گردیده است. دوره رسمی پهلوی نهصد سال است یعنی از سال دویست و پنجاه قبل از میلاد مسیح با سرکار آمدن نخستین اشک (سر سلسله اشکانیان که از پارت یا خراسان امروزی برخاست) تا 651 بعد از میلاد مسیح (31 هجری) که سال کشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه دودمان ساسانی است که از فارس بودند. آثار کتبی که از زبان پهلوی به ما رسیده نسبتا بسیار کم است و میتوان گفت ناچیز است. در تالیفات نوسندگان ایرانی و عرب قرون پیش نام های بسیاری از کتب پهلوی یاد شده و در طی تاریخ هم برمیخوریم که بسیاری از کتاب های یونانی و سانسکریت به پهلوی برگردانده شده. اما امروزه با افسوس و دریغ جز همان نام ها چیز دیگری به جای نمانده است. باید به یاد داشت که گزندهای سهمگین به ایران روی داد. آنچه را عرب در این سرزمین برانداخت و تباه ساخت پس از چند قرن دیگر یکسره به دست مغول نابود گردید. در این جا باید بیافزاییم که گذشته از شکست ایران به دست تازیان که به ناچار در این گونه پیشآمد های سخت سرمایه معنوی قومی از دست میرود (به ویژه اگر آن هم آورد پیروزمند خود به هیج وجه از تمدن بهره ای نداشته باشد و به تعصب شدید هم دچار باشد) سبب دیگری که از ذخیره هنگفت کتب پهلوی روزگار ساسانیان بی بهره ماندیم تغییر یافتن خط پهلوی است به خط ملت فاتح. پس از رواج خط عربی در ایران زمین و منسوخ شدن خط دیرین دیگر کسی تسخ موجود پهلوی را به همان خط پهلوی ننوشت و رفته رفته با آن بیگانه شدند و از یاد بردند و دیگر کسی نتوانست آن را بخواند جز مشتی زرتشتیان. ناگزیر آنچه با این خط از روزگار پیش به جای مانده بود همچنان در گوشه و کنار افتاده و مورد توجه و استفاده کسی نبود تا اینکه زمانه هم کار خود را کرد و آن میراث مقدس نیاکان را گرد و خاک ساخت. اینچنین از نوشته های پهلوی که در هنگام شهریاری چهارصد ساله ساسانیان فراهم شده بود چیزی جز مشتی غبار پراکنده در این دیار به جای نماند.

پارسی دری (پارسی نو): پارسی نو زبان شهرهای شرقی و تاجیکان ناحیه ایران خاوری ، افغانستان، پامیر و ترکستان است. این زبان با زبان پارسی باستان که در کتیبه های هخامنشی به کار رفته مطابق است. در لغات پارسی نو از افعال ایرانی بسیار کاسته شده است و اشکال اسمی نیز به همین وجه از میان رفته اند. زبان عربی پیوسته در لغت پارسی نو تصرف کرده با این وجود خصایص این زبان از نظر اشکال کلمات به سهولت تشخیص داده می شود.

شایان ذکر این که زبان شناسان پارسی را بصورت خلاصه به سه زبان متعلق به سه دوره اطلاق کرده اند:

1-پارسی باستان یا فارسی هخامنشی که به زبان عهد هخامنشیان اطلاق می شده.

2-پارسی میانه یا پهلوی که شامل دو زبان پارتی (پهلوی شمالی - خراسان) و پهلوی ساسانی (پهلوی جنوبی - فارس) است.

3-پارسی نو (دری) که به زبان فارسی پس از اسلام اطلاق شده و هر گاه پارسی یا فارسی بطور مطلق گویند مراد همین پارسی نو است. در ضمن برهان قاطع در خصوص واژه دری چنین توضیح داده است :

دری : بفتح اول بر وزن پری ، لغت پارسی باستان است ،و وجه تسمیه ان را بعضی به فصیح تعبیر کرده اند و هر لغتی که در ان نقصانی نباشد دری گویند همچو اشکم و شکم و بگوی و گوی و بشنود وشنود و امثال اینها پس اشکم و بگوی و بشنود دری باشد . و جمعی گویند لغت ساکنان چند شهر بوده است که ان بلخ و بخارا و بدخشان و مرو است .

برهان قاطع به چند زبان دیگر نیز بعنوان زبان های ایرانی اشاره نموده است که زبانهای   مادی – ختنی – سغدی – خوارزمی – تنگ سروک و تخاری  از ان جمله اند .

برهان قاطع در مقدمه خود پس از بررسی و چگونگی سیر تغییر و تحول زبان فارسی در صفحات 106 الی 110 به 17 لهجه ایرانی نيز اشاره نموده که لهجه خراسانی یکی از آنهاست .

 منبع: مقدمه جلد اول برهان قاطع به قلم ابراهیم پورداود

در روزگار و شرایطی که بیم ان می رفت زبان عربی اثری از زبان کهن پارسی باقی نگذارد ، خوشبختانه زبان دری تا حد قابل توجهی توانست احیاگر زبان پارسی باشد و شایان ذکر اینکه فردوسی در قرن چهارم هجری بر ان شد که کار ناتمام دقیقی ( شاعر معروف دوره سامانیان ) را به پایان رساند و داستانهای کهن پارسی را با زبان پارسی دری به نظم دراورد. سرودن شاهنامه در شرایطی که زبان فارسی رو به نابودی و فراموشی می رفت شاهکاری بود که توانست روح تازه ای در کالبد زبان فارسی بدمد و کلمات و واژگان پارسی را تا امروز زنده نگه دارد و اگرهمت و  تلاش   فردوسی  و دیگر افراد دوستدار زبان پارسی نبود شاید امروز اثری از زبان فارسی باقی نمی ماند  و همانطور که  خط پارسی به خط عربی تغییر یافت ، شاید زبان و گویش پارسی نیز به صورت کامل به عربی تغییر می یافت و همانند اتفاقی که در کشورهایی چون : مصر ، سوریه و عراق رخ داد ، سرزمین ما ایران نیز اکنون بعنوان یک کشور عرب زبان شناخته می شد  .

نكته قابل توجه ديگر در خصوص حروف الفباي زبان پارسي اينكه : برابر مطالب مندرج در قسمت پيشگفتار كتاب  چندجلدي شاهنامه فردوسي به نثر پارسي سره(تاليف دكتر ميترا مهرآبادي) شش حرف : ص - ض – ط – ظ – ع – ق  جزء حروف پارسي نبوده و همچنين دكتر مهرآبادي در خصوص وارد شدن واژه هاي بيگانه در شاهنامه فردوسي ، آورده است كه بيش از هزار واژه بيگانه اعم از عربي ، تركي و واژه هايي كه ريشه در زبانهاي ديگر دارند در شاهنامه  به كار رفته است .

 از مفاد مطرح شده اینگونه استیفاد می گردد که زبان ولهجه نیز مانند تاریخ اگر به صورت مکتوب ثبت و ضبط نشوند به  فراموشی سپرده می شود به خصوص در عصر حاضر که ارتباطات موضوع به فراموشی سپرده شدن زبان و لهجه های محلی را بیش از پیش تشدید نموده است . در این راستا این وبلاگ از علاقه مندان به حفظ گویش محلی خواهشمند است لغات و واژه هائی که درمحاوره مردم روستا متداول بوده ولی در حال حاضر رو به فراموشی گذاشته است یا هر واژه و اصطلاحی که مربوط به گویش خاص مردم روستا می شود را از طریق قسمت نظرات  اعلام تا در اینده به صورت یک فرهنگ لغت بومی منتشر گردد .

تعدادی از لغتها ، واژه ها و اصطلاحات بومی : (توضیح اینکه برابر بررسی بعمل امده از فرهنگهای : دهخدا ،معین ، نفیسی و عمیدی اغلب این لغات دارای اصالت و ریشه کهن میباشند(

 

 

 

لغت   تلفظ   معنی

 

 

از دستی az desti از روی عمد – عمدا

اُو  owآب

سر سوز   sarsowz       سبزه زار

انجی انجی anji anji   ریز ریز

اَوسونه   owsone    افسانه

 ایش    eysh شور و شوق

چطو   cheto  چطور ،چگونه

افتو aftow    آفتاب

ارمو   armo آرمان

بابه    babeh   پدر

انگوشت چلیکک  angosht chelikak    بشکن (beshkan)

 چسپوکchaspook    زبر و چسبنده

وخه  vakheh  بلند شو

خالو  khaloo  دایی

گنده   gandeh  هرچیز ناپسند

دستارخو  dastarkho این لغت در اصل از دو کلمه تشکیل شده است،دستار به معنی شال و خانچه به معنای سفره و به مرور زمان با تلفظ دستارخو در بین مردم روستا مصتلح شده است و معنی سفره را میدهد 

بشي         beshshi      اين لغت در اصل دو مفهوم دارد كه معني لغوي آن يعني بشين ولي بيشتر اوقات از معني كنايه اي آن استفاده ميشود و اين مفهوم را ميرساند كه از اين كار دست بكش

بقیه لغات در قسمت 2... 

 




تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1391
| 10:28 | نویسنده : علی ص

نوعی از معماری روستایی که در تمام دنیا کم‌نظیر است و انقدر حیرت آور است که سالانه تعداد زیادی از گردشگران را به سوی خود می‌خواند، آنقدر که دیگر اهالی روستا.... طبق تصور بیشتر ایرانی‌ها روستای کندوان، یکی از 3 روستای سنگی - صخره‌ای دنیا، در حوالی تونل کندوان قرار دارد اما در حقیقت اینطور نیست و این روستای شگفت‌انگیز و منحصربه فرد در استان آذربایجان شرقی، تبریز قرار دارد. پروفسور دیوید رول، باستان شناس مشهور انگلیسی معتقد است این روستا محل هبوط حضرت آدم است و احتمالا بهشت عدن در آن جا واقع شده است.

در حالی‌که اطمینانی در صحت گفته‌های این باستان شناس انگلیسی وجود ندارد.  




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
| 15:09 | نویسنده : علی ص

بقیه عکسها در ادامه مطلب...




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
| 14:38 | نویسنده : علی ص

فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام.

زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب .

در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.

من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت.

دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. از کژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد .

من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد. من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم.

هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود. از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند. به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید. 




تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
| 14:37 | نویسنده : علی ص

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.
واژهٔ کوروش

نام کوروش در زبان‌های گوناگون باستانی به‌گونه‌های مختلف نگاشته شده‌است:

• پارسی باستان: Kūruš
• در کتیبه‌های عیلامی: Ku-rash
• درکتیبه‌های بابلی: Ku-ra-ash
• در زبان یونانی باستان: Κῦρος آمده‌است.
• در زبان عبری: کورِش Koresh
• در زبان لاتین: سیروس Cyrus؛ صورت لاتین نام کوروش به فارسی بازگشته و به عنوان نام در ایران استفاده می‌شود.

دورهٔ جوانیتبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است. بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰ می‌زیسته‌است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت انشان رسید. حکومت چا ایش پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول شاه انشان و آریارامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر ایشتوویگو )آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد.

آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند.

هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام مهرداد (میترادات) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.

روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده‌است وی را تنبیه کنند.

پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده‌است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌باشم، اختیار با توست.»

آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده‌است.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟» پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود. آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد. از آنطرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده‌است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد.

شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده‌اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می‌خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده‌اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند. هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.

کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد. پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد.

دورهٔ قدرت
بعد از آنکه کوروش شاه آنشان شد در اندیشه حمله به مادافتاد.دراین میان هارپاگ نقشی عمده بازی کرد.هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو(آژی دهاک)شورانید و موفق شد، کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد.با شکست کشور ماد به‌وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود، پادشاهی ۳۵ سالهایشتوویگو پادشاه ماد به انتها رسید، اما به گفته هرودوت کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه داشت.

کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود.کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل‌ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژسارد که آن را تسخیر ناپذیر می‌پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره‌های آن سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس ازشکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردمسارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.

پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگیانا (سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکرکشی به شرق، تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود وگرنه در سمت شرق ایران آن روزگار، حکومتی که بتواند با کوروش به معارضه بپردازد وجود نداشت. کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین‌های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد.

  حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس «نبونید» پادشاه بابِل، همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش‌بینی‌های پیامبران بنی اسرائیل درباره آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.نقاشی بالا توسط Gustave Doré نقاش فرانسوی (۱۸۸۳-۱۸۳۲) کشیده شده که یهودیان از کوروش درخواست کمک میکنند


آزادسازی یهودیان دربند و اجازهٔ بازگشت به و بازسازی اورشلیم توسط کوروش بزرگ
بابل بدون مدافعه در ۲۲ مهرماه سال ۵۳۹ ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند، پادشاه محبوس گردید و کوروش طبق عادت، در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (۵۳۸ق.م) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد. با فتح بابل مستعمرات آن یعنی سوریه، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند. رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان‌شناسان و حتی حقوقدانان دارد. او یهودیان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک‌های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است علاوه بر این به همین دلیل دولت اسرائیل از کوروش قدردانی کرده و یادش را گرامی داشته‌است.

فرزندان
پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد.{ولی بنا به کتاب سرزمین جاوید از باستانی پاریزی(کمبوجیه به دلیل بی احترامی فرعون به مردم ایران وکشتن ۱۵ ایرانی به مصر حمله کرد که بردیه که در طول جنگ در ایران به سر میبرد برای انکه با کمبوجیه که برادر دوقلوی او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسیله نقابی از خیانت به برادرش امتناع کرد ولی گویمات مغ با کشتن بردیه و شایعه کشته شدن کمبوجیه و با پوشیدن نقاب بر مردم ایران تا مدت کوتاهی پادشاهی کرد.)} در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده‌نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت. کورش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.

آتوسا دختر کوروش است. داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشیارشا شد.

آخرین نبرد
کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ایرانی‌تبار سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند (و بنابرروایتی ملکه‌شان به نام تهم‌رییش، از ازدواج با کوروش امتناع ورزیده بودبه سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور می‌کردند. (کوروش در استوانه حقوق بشر می‌گوید: هر قومی که نخواهد من پادشاهشان باشم من مبادرت به جنگ با آنها نمیکنم.)این به معنی دمکراسی و حق انتخاب هست.

پس نمی‌توان دلیل جنگ کوروش با سکا‌ها را نوعی دلیل شخصی بین ملکه و کوروش دید چون این مخالف دمکراسی کوروش هست. و اما جنگ با سکا به دلیل تعرض سکاها به ایران و غارت مال مردم بود.}. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تهم‌رییش ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد.

استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می‌افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرد. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی‌رسد. کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد.

سر بریده کوروش کبیر. ملکه سکاها
این تابلویی است که در موزه ی هنرهای زیبای بوستون
(Boston Museum of Fine Arts)

پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود. تهم‌رییش سر بریده کوروش را در ظرفی پر از خون قرار داد و چنین گفت: «تو که با عمری خونخواری سیر نشده‌ای حالا آنقدر خون بنوش تا سیراب شوی» پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند. طبق کتاب «کوروش در عهد عتیق و قرآن مجید» نوشته دکتر فریدون بدره‌ای و از انتشارات امیر کبیر کوروش در این جنگ کشته نشده و حتی پس از این نیز با سکاها جنگیده‌است. منابع تاریخی معتبر در کتاب یادشده معرفی شده‌است.کوروش پادشاه بزرگ و انسان دوست بود

ذوالقرنین
درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده‌است.
کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها بررسی‌هایی انجام شده، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیه‌های قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌باشد. شماری از فقهای معاصر شیعه نیز کوروش را ذوالقرنین می‌دانند. آیت الله طباطبایی، آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله صانعی از معتقدان این نظر هستند.

 

 




تاريخ : دوشنبه 08 آبان 1391
| 14:28 | نویسنده : علی ص

دکتر نوشیروان کیهانی زاده در این باره می نویسد: 
این روز به مناسبت تکمیل تصرف امپراتوری بابل به دست ارتش ایران (اکتبر سال ۵۳۹ پیش از میلاد) و پایان دوران ستمگری در دنیای باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پیش در همین ماه اعلامیه تاریخی کوروش بزرگ در زمینه حقوق افراد و ملل انتشاریافته بود که نخستین سنگ بنای یک دولت مشترک المنافع جهانی و هر سازمان بین المللی بشمار می آید.

 




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 03 آبان 1391
| 10:09 | نویسنده : علی ص

من اگر پیامبر بودم رسالتم شادمانی بود



بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان


نه از جهنمی می ترساندم نه به بهشتی وعده می دادم


می آموختم اندیشیدن و *انسان* بودن را





*کوروش بزرگ* 




صفحه قبل1234...6صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
href= href=div class=TopSid2div class=TopPost2/a Fall Hafez10a href=/i¢