💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
تاريخ :
| | نویسنده : علی ص



جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه. 




تاريخ :
| | نویسنده : علی ص
تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

ناشناس : سلام خوشگله، دوست پسر داری ؟
دختر : بله، شما؟

ناشناس : من داداشتم، صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم !!

شماره ناشناس بعدی

ناشناس : دوست پسر داری ؟
دختر : نه نه اصلا

ناشناس : من دوست پسرتم ... واقعا که ...

دختر : عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی !!

ناشناس : خوب داداشتم دیگه، صبر کن خونه برسم من میدونم و تو.

!!!! 




تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدنهایی که فقط پاهایم را از من گرفت درحالیکه گویی ایستاده بودم...چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم حاصل شد!درحالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود!دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود واگر نه نمیشود. به همین سادگی!کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم بجاش فقط او را نگه میداشتم... 




تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

سوالات رایج مربوط به موبایل از گذشته تا به حال:

سال 76 : آنتن دهی ش چطوره؟

سال 79 : چقدر شارژ نگه میداره؟

سال 82 : دوربینم داره؟

سال 85 : دوربینش چند مگا پیکسله؟ صداش چطوره؟

سال 88 : تاچه؟ یا از این معمولیاس؟

سال 91 : اندرویده؟

و در آینده:

سال 94 : هوشمنده؟ یا معمولیه؟

سال 97 : اخلاقش چطوره؟!

سال 1400: درکت میکـنـه ؟! یا نه؟

سال 1403: به اندازۀ کافی بهت توجه میکنـه؟ یا میخوای ترکش کنی؟!!

 




تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

خبرنگارميپرسه : گوسفندات چي ميخورن؟ چوپان ميگه سفيدا يا سياها؟

خبرنگارميگه: سياها ... چوپان ميگه: علف

خبرنگار ميگه:و سفيدا ؟ چوپان ميگه: اونا هم علف

خبرنگار ميپرسه : شب اونا رو كجا نگه ميداري؟ چوپان ميگه:سفيدا يا سياها ؟

خبرنگار ميگه:سفيدا ... چوپان ميگه: تو يه خونه ي بزرگ

خبرنگار ميگه: و سياها ؟ چوپان ميگه : اونا رو هم توهمون خونه ي بزرگ

خبرنگار ميپرسه:وقتي بخواي تميزشون كني چطوري اينكاروميكني؟ چوپان ميگه: سفيدا يا سياها ؟

خبرنگار ميگه: سياها ... چوپان ميگه : باآب اونا رو ميشورم

خبرنگار ميگه:و سفيدا؟ چوپان ميگه: اونارو هم با آب ميشورم

خبرنگاره عصبانی ميشه به چوپانه ميگه : توچرا اينقد نژادپرستي ميكني هي ميگي سفيد ياسياه ؟؟؟

چوپانه ميگه:آخه سفيدا مال منن

خبرنگارميگه :و سياها ؟

چوپانه ميگه :اوناهم مال منن:|

 




تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

روستا باید قالب و فرم روستایی اش را داشته باشد به نظر می رسد خیلی از روستاها دارند از حالت قدیمی و روستایی اش خارج می شوند دیگر سنت ها و عرف ها و خاطرهها ی کهن روستایی هم محو شده اند این به کنا رحتی ظاهر روستایی و محل زندگ یاش دارد بسیار شبیه به شهر می شود این قابل اعتراض است البته من غرضم این نیست تا روستایی در شرایط سختو بد زندگی کند یا بدون امکانات باشد لیکن منظورم این است ما وظیفه داریم تا سنت و سبک زندگی روستایی روستای خودمان که میراث فرهنگی و کهن بزرگان ما در روستا است محافظت نماییم .خیلی از سبک زندگی کردن روستاییان بنابر این که فرهنگ روستا بدرستی جا نیافتاده است دارد از بین می رود این یعنی به هم خوردن روال متعارف و متعادل زندگی بشری گویی دیگر جندان فرق و تفاوتی بین شهر و روستا نیست ساختمان ها ! مغازه ها! خیابان ها!کوچه ها ! لباس ها ی مردان و زنان !نحوه ی حرف زدن بچه ها و حتی بزرگان با نوه های خود به زبان فارسی به جا ی لهجه محلی روستایی.




ادامه مطلب
تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

رابطه کش شلوار و پیشرفت


یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یك موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!
دیگه پاك قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!
طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار. خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت ...

نتیجه اخلاقی : اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده





کلاه فروش


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟!





آدم از وسط نصف بشه ولی ضایع نشه !

یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده !
به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت، در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند.
احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم های باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده !
بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چی هستن !
با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!
کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست !
اما دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !
قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟



















.
.
.
.
.
.

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید ! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا ! 




تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

 با 7 سوال ساده شخصیت خود را کشف کنید

به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید .

1- دریا را با كدام یك از ویژگی های زیر تشریح می‌كنید؟

آبی تیره، شفاف، سبز، گل‌آلود

2- كدام یك از اشكال زیر را دوست دارید؟

دایره، مربع یا مثلث 


 




ادامه مطلب
تاريخ :
| | نویسنده : علی ص

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک را برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

اینهمه از خدا دور هستم ! 




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
href= href=div class=TopSid2div class=TopPost2/a Fall Hafez10a href=/i¢