این سوال کلیشه ای را بسیار دیده و شنیده اید . به نظر شما کدام بهتر است؟
راستی ، تعریف شما از ثروت چیست؟
پس من بسیار ثروتمندم چون چیزی دارم به نام (خدا(
و بهترین ثروتها داشتن چیزی است که خداوند هم حتی آن چیز را ندارد!.
ثروت = علم + پول + خانواده + سلامتی +......+)n به توان بینهایت) خوبی ها
من فرمول زیر را برای خودم به عنوان فرمول ثروت معرفی کرده ام:
در زندگی ما همه چیز بستگی به افکارمان دارد. اینکه با شنیدن یک حرف یا جمله برداشت ما از آن چگونه باشد.
تعجب نکنید. بهتر است روی کلمه ثروت بیشتر فکر کنیم.
شاید اکثر مردم گزینه 1 را به عنوان جواب صحیح انتخاب کنند. اما من به گزینه 2 رای می دهم!.
1- علم 2- ثروت
اعراب بماآموختندبجای خوراک بگوییم"غذا"که خود به ادرارشترمیگویند.به نژادآریایی بگوییم"عجم"یعنی نفهم.برای شمارش خودمان بجای تن از"نفر"استفاده کنیم که برای شتربکارمیرود.یجای واق واق سگ بگوییم پارس که نام سرزمینمان است.بگوییم شاهنامه آخرش خوش است چون آخرآن ایرانیان شکست میخورند،آیاوقت آن نرسیده فرهنگ خودراازاینهمه ناآگاهی برهانیم؟
بچه ها اگه کسی مطلب یا عکس جالبی در مورد روستامون داشت بفرستین به ایمیلم تا بذارم تو وبلاگ، راستی این وبلاگو به همشهریا معرفی کنین تا اونام بتونن مطالب و نظراتشونو ارایه بدن،امیدوارم بتونیم به کمک همدیگه یه وب که در حد روستا باشه در دنیای اینترنت معرفی کنیم .
alisahebi751@yahoo.com
گل محمد قهرمان رمان کلیدر
صد بار گفتم همچی مکو ننه گل محمد
زلفای سیا ر قیچی مکو ننه گل محمد
صد بار گفتم پلاو مخار ننه گل محمد
ور دور کوه ها تاو مخار ننه گل محمد
صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمد
رفیق الداغی مرو ننه گل محمد
الداغی بی وفای ی ننه گل محمد
تا آخر با تو نیا ی ننه گل محمد
امروز که دور دورونس ننه گل محمد
اسب سیات د جاولونس ننه گل محمد
ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمد
اسب سیات د بیشه نیس ننه گل محمد
وصف شما د ایرونس ننه گل محمد
عکس شما د تهرونس ننه گل محمد
کو جرق و جرق شمشیرت ننه گل محمد
کو درق و درق هف تیرت ننه گل محمد
کو اجاقت کو اتاقت ننه گل محمد
کو برارای قولچماقت ننه گل محمد
گل محمد د خاو بی ی ننه گل محمد
تفنگشم برنو بی ی ننه گل محمد
او تخمرغای لای نونت ننه گل محمد
آخر نرف نیش جونت ننه گل محمد
قت بلندت شوه رفت ننه گل محمد
زن قشنگت بیوه رف ننه گل محمد
الای بمیره قاتلت ننه گل محمد
خنک ر و دل مادرت ننه گل محمد
شاید بزرگسالان و میانسالان این چهاربیتی های معروف به ننه گل محمد را که در حدود 22 سال پیش از طریق رادیو و تلویزیون پخش می شد به یاد داشته باشند .این چهاربیتی ها در آن زمان ، وقتی که از صدا و سیما پخش می شد ، برای مردم ایران تازگی داشت اما برای اهالی خطه سبزوار تازگی نداشت ، چرا که داستان قتل ناجوانمردانه گل محمد را که در سال 1323 شمسی در کوههای سنگرد سبزوار اتفاق افتاده بود ، قبلا شنیده بودند و این داستان ، سینه به سینه از سال 1323 به بعد به نسل های جدید منتقل شده بود .
دکتر محمود دولت آبادی ، داستان زندگی گل محمد را در رمان 10 جلدی کلیدر(طی سالهای 1347 تا 1362) به صورت جامع و کامل به رشته تحریر دراورده به گونه ای که از رمان کلیدر بعنوان یک شاهکار ادبی یاد می شود لذا علاقه مندان میتوانند رمان مذکور را از طریق کتابخانه های معتبر تهیه و مطالعه نمایند .( بر اساس گفته نویسنده کتاب ، کلیدر بیان حماسی یک واقعیت در کشور ماست که باید بازگو و ثبت تاریخی می شد ).
در این صفحه بر آن شده ایم در ابتدا بر اساس نوشته آقای سید محسن بیزه و سپس بر اساس نوشته آقای علیرضا فرخزادیان بصورت گذرا به شرح مختصر زندگی گل محمد ( قهرمان رمان کلیدر ) بپردازیم به امید اینکه برای خوانندگان جالب توجه باشد .
کلیدر را محمود دولت آبادي به رشته تحریر در آورده است. رمان در مورد زندگي و سرگذشت خانواده اي از عشاير کرد خراسان(کرمانج) است به نام خانوار کلميشي که از کردهاي تيره ميشکالي هستند.قهرمان داستان جوانمردي است به نام گل محمد که فرزند دوم خانوار و داراي شخصيتي بلند پرواز و جسور. داستان چنين پيش مي رود که او و تعدادي از افراد خانوار براي دزديدن دختري که دايي گل محمد( به نام مديار)، عاشق او شده و دختر در خانه ارباب يکي از دهات زندگي مي کند و قرار است تا آن دختر به زور به عقد پسر ارباب درآيد، راهي مي شوند و هنگام دزديدن دختر درگيري بالا گرفته و مديار کشته مي شود و گل محمد هم که تازگي از خدمت نظام برگشته و تيراندازي ماهر است ارباب را هدف گلوله قرار مي دهد. مي توان گفت که داستان از اينجا وارد مرحله اي جديد مي شود.پس از مدتي دو نفر امنيه براي دريافت ماليات به محله کلميشي ها مراجعه مي کنند. يکي از آنها به زيور زن اول گل محمد نظر سوء دارد و اين مساله به گوش گل محمد مي رسد، از طرفي هم گل محمد در اين گمان است که ماليات بهانه اي است تا او را براي قتلي که در جريان درگيري مرتکب شده دستگير کنند، بنابراين شبانه دو مامور را نيز کشته و سر به نيست مي کند و اين شروع درگيري گل محمد با دولت و ياغي شدن اوست و ادامه داستان.چنان که از داستان بر مي آيد گل محمد داراي شخصيتي بلند پرواز است و در قالب يک روستايي يا عشاير ساده که چوپان يا کشاورزي ساده است نمي گنجد او مرد جنگ و ميدان است، مرد فشنگ و دود باروت، مرد سواري و اسب و کوه و کمين.کتاب پر است از توصيفاتي بسيار لطيف گويي که انسان تک تک صحنه ها را مانند يک فيلم سينمايي به مشاهده نشسته است.دولت آبادي در اين داستان نظام رعيت اربابي حاکم بر جامعه آن روزگار را تشريح مي کند و آن را مورد انتقاد شديد قرار مي دهد.نظامي که در آن ارباب رعيت را هميشه بدهکار خود قرار مي دهد و در مقابل يک کيسه آرد گندم که قوت زمستان خانوارش است او را به استثمار مي کشد و به اين ترتيب است که رعيت تابع ظلم شده است. مانند گوسفند زبان بسته شده است جماعت از خود بيگانه شده است هم نوعش را که جلوي رويش سر مي برند و او فقط مي نگرد و هيچ، جرات ابراز نظر و مخالفت را که ندارد هيچ حتي بلد نيست که چگونه معترض شود و اصلا اعتراض يعني چه؟پدر گل محمد که بزرگ خانوار است و کلميشي نام دارد گل محمدش را که باد غرور جواني به سر دارد و از وضعيت فقر موجود گلايه مي کند چنين نصيحت مي کند:تو خيال مي کني چرا ما در اينجا ماندگار شده ايم؟ما را يا تبعيد کرده اند يا براي جنگ با افغان ها، ترکمن ها و تاتارها به اين سر مملکت کشانده اند. ما همه شمشير و سپر اين سرزمين بوده ايم، سينه ما آشناي گلوله بوده اما تا همان وقتي به کار بوده ايم که جانمان را بدهيم و خونمان را نثار کنيم، بعدش که حکومت سوار مي شده ديگر ما فراموش مي شده ايم و بايد به جنگ با خودمان و مشکلاتمان بر مي گشته ايم. کار امروز و ديروز نيست ما در رکاب نادر شمشير زده ايم، همپايش تا هندوستان تازانده ايم. چه مي دانم چند صد سال پيش که شاه عباس ما را از جا کند و به اينجا ها کشانيد يکيش هم اين بود که با سينه مردهاي ما جلوي تاتارها بارويي بکشد. از دم توپهاي عثماني ما را برداشت و آورد دم لبه شمشير تاتارها جا داد. هميشه جان فدا بوده ايم ما، شمشير حمله هميشه اول سينه ما را مي شکافته اما بار که بار مي شده هر کس مي رفته مي نشسته بالاي تخت خودش و ما مي مانديم با اين چهار تا بز و بيابان هاي بي بار، ابرهاي خشک و اربابهايي که هر کدامشان مثل افعي روي زمين چپاولي خودشان چمبر زده اندتا به قيمت خون پدرشان بابت علفچر و آبگاه از ما اجاره بگيرند، اما تو که هنوز جواني و نمي خواهي به گوش بگيري که ما هميشه بارشکم اين مملکت بوده ايم.پايان داستان پاياني تلخ است. با حيله و ناجوانمردي گل محمد و اطرافيان نزديکش را به قتلگاه مي کشانند و سلاخی می کنند . مادر گل محمد به محض دیدن جنازه پسرش که تازه نامزد کرده بود اشعار:صد بار گفتم همچی مکو ننه گل محمد ........ را زمزمه می کند.
منبع : بیزه نامه. بلاگفا ،20/01/1388، سید محسن بیزه ( آزادی)
در فاصله 54 کیلومتری کنار جاده سبزوار – نیشابور تابلوی روستایی جلب توجه می کند که روی آن سنگ کلیدر (SANG KOLYDAR) نوشته شده است نام این روستا تداعی کننده نام رمان معروفی است نوشته نویسنده خوش ذوق و توانا و سرشناس محمود دولت آبادی . از این نویسنده تالیفات زیادی به یادگار مانده است که در کلیدر با قدرت و مهارت و تحقیقات بسیار ، شرح حال روزگار گل محمد را پرورانده است .دوستداران رمان کلیدر کسانی هستند که با زبان فارسی آشنایند و کلیدر را خوانده اند ، کلیدری که کاملا صادقانه توانسته مخاطبهایش را از میان لایه های مختلف اجتماعی بیابد و همیشه این مردم بوده اند که با رابطه زنده و صمیمانه خود موجب شده اند که از طریق رمان کلیدر با گل محمد قهرمان قصه رابطه مردمی و زنده و صمیمانه داشته باشند .
چه بسیار آدمها و جوانهای کنجکاوی که بعد از خواندن کلیدر ، از جاهای مختلف ، از ترک گرفته تا بلوچ ، از لر گرفته تا کرد ،از شمال تا جنوب ، از غرب تا شرق راه افتاده اند طرف حوالی سبزوار ،محل وقوع قصه کلیدر ،روستاهای زعفرانیه ،قلعه چمن (دهنه)،سوزن ده ،کال خونی ،نوبهار سلطان آباد،قلعه میدان ،هاشم آباد،باغجر،سنگرد و ... تا از نزدیک در زمینه های مختلف با زندگی قهرمان کلیدر آشنا شوند.خیلی ها از خود می پرسند گل محمد کیست ؟قهرمانان قصه کلیدر از کجا هستند ؟بابقلی بندار کیست ؟بلوچ ،کلمیشی ،خان عمو ،بیگ محمد ،خان محمد ،ستار ، مارال ،زیور ، بلقیس و ... ؟ به راستی قهرمانان اصلی کلیدر چه کسانی هستند ، زنده اند یا مرده و گل محمد قهرمان اسطوره ای سرزمین کویر که بود ؟ چرا هنوز عده ای او را یاغی می دانند و عده ای او را دوست می دارند و ستایش می کنند ؟
شهربانو گوچاهی پیرزن 85 ساله در مورد گل محمد می گوید : گل محمد یاغی بود که از اربابها به زور می گرفت و به مردمان فقیر و بی بضاعت کمک می کرد ،خیلی از جوانهای آن روز که وصف گل محمد را شنیده بودند آرزویشان این بود که همچون گل محمد باشند اگر چه جو آن زمان طوری بود که اربابها از او متنفر بودند و مردم را از او می ترسانیدند ، گاهی اوقات آنقدر از گل محمد ها بد می گفتند که موقع آمدن گل محمد به آبادیها،جوانهای روستا یا فرار می کردند یا پنهان می شدند و این همیشه موجب رنجش گل محمد می شد . به هر صورت گل محمد به نظر اکثر مردم سبزوار قهرمانی بود که مظلوم واقع شده و شکست خورده بود ،اربابها و آنهایی که کار گل محمد به ضررشان تمام می شد بعد از مرگ گل محمد قصدشان خوار کردن گل محمد بوده ولی باز با تمام این حرفها ، گل محمد بعد از مرگش هم مورد محبت مردم بود و این مردم درباره گل محمد چهاربیتی می ساختند و می خواندند و از این قهرمان مظلوم تجلیل به عمل می آوردند و تنها عکس او، که مربوط به کشته شدنش بود را به عنوان قهرمان شهید به دیوار اتاقشان به یادگار می آویختند . چهار بیتی هایی که در وصف حال گل محمد خوانده اند را برخی گفته مادرش می دانند و برخی می گویند زنان سبزواری به کسی که مورد دلسوزی قرار گیرد ننه جان می گویند و از این بابت می گویند این چهاربیتی ها را آنان خوانده اند و بعضی هم معتقد هستند که این چهار بیتی ها را پیرزنی خوانده است که در زمان خودش مورد حمایت گل محمد بوده است و پیرزن علاقه عجیبی به گل محمد داشته و همچنین گل محمد به پیرزن .
محسن فصیحی یکی از معلمین شهر سبزوار در این مورد می گوید : کوچکتر که بودم مادربزرگم پشت دستگاه پشم ریسی دستی اش، همانطور که پشم می رشت چهاربیتی هایی را که به بعد از مرگ گل محمد مربوط می شد می خواند و من غرق و مبهوت این چهاربیتی ها ، که از زبان مادر گل محمد گفته می شد، بودم. چه روزها و چه شبها که در عروسی ها و در محافل شبانه یا در موقعبقیه داستان در قسمت دوم...
ادامه مطلب
یکی بود یکی نبود.
یک مردی بود یک دختر یتیم داشت. نامادری این دختر خیلی نامهربان و سختگیر بود و یک روز برای آن که دختره را از سر راه بردارد خودش را به ناخوشی زد و به مردکه گفت:- وجود این برای من شوم است،اگر میخواهی از این ناخوشی خلاصی پیدا کنم باید برش داری ببری وسط بیابان ولش کنی تا گرگ ها بخورندش.مردکه هم نه ها گفت نه نَه: دختره را نشاند ترک اسبش برد جای دوری وسط بیابان زیر درختی خواباند و برگشت. دختره که بیدار شد هر چه به این ور و آن ور نگاه کرد و صدا زد دید از پدره خبری نیست. شب را هر جوری بود از ترس خزنده و درنده روی درختی صبح کرد و کلّه سحر آمد پایین یک سمت را گرفت گریهکنان راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به جنگلی، چشمش افتاد دید وسط جنگل خیمه سفیدی بر پا است.پیش رفت دید آنجا سه تا زن مثل پنجه آفتاب پهلوی چشمهئی نشستهاند برای پختن آش آب بار گذاشته اند. رفت جلو سلام کرد. زنها – که بیبی حور و بیبی نور و بیبی سه شنبه بودند- با مهربانی زیاد به سلامش جواب دادند و از حال و کارش پرسیدند و، دختر نشست سرگذشتش را برای آنها تعریف کرد. بیبی ها به اش گفتند:- اگر میخواهی از گرفتاری هات نجات پیدا کنی و به مرادی که داری برسی نذر کن اش بیبی حور و بیبی نور یا آش بیبی سه شنبه بپزی.دختر گفت:- چه جوری گفتند:- وقتی حاجتت برآورده شد انشاء الله، میری از هفت تا فاطمه نام یه خُرده ماش و یه خُرده آرد و نخود و لوبیا و چیزهای دیگه گدائی میکنی با هاشون آش میپزی.( و راه و رسم پختن آش و انداختن سفره و کارهای دیگری را هم که باید بکند یادش دادند و غیب شدند.)دختر فهمید که آنها از مقدسین بودند. خیلی خیلی خوشحال شد و فوری نیّت کرد که اگر از این وضع و حال نجات پیدا کند سفره ئی را که بیبی ها یادش داده اند بیندازد. هنوز نیتش را تمام نکرده بود که دید سه تا سوار از دور پیدا شدند. این سوارها، یکی شان پسر پادشاه بود یکی شان پسر وزیر و یکی شان پسر قاضی شهر. چشم پسر پادشاه که به دختر افتاد مِهرش جنبید و یک دل نه که صد دل عاشق او شد. جلو آمد گفت:- دختر جان ما از راه دور آمده ایم و تشنه ایم، میتونی یک کاسه آب بِدی لبی تر کنیم؟دختر گفت:- البته که میتونم.آن وقت کاسه آبی را که کنار اجاق بود برداشت داد دست پسر پادشاه و بعد از ان که خورد دوباره از چشمه پُر کرد و گفت:- اون گرم بود، حالا اینو میل کنین که خُنَکه و جیگر و حال میاره.پسر پادشاه با تعجب پرسید:- پس چرا اون آب گرمو به خورد ما دادی؟گفتگ- چراش معلوم است.
ادامه مطلب
هر چند نمیتوان در یک نگاه و در چند صفحه تمام ویژگی ها آداب ورسوم و فرهنگ والا و پر محتوای این روستا را وصف کرد اما بر آن شدیم که مختصر نگاهی به ان داشته باشیم وآن را دردسترس شما همشهریان و بازدیدکنندگان محترم ازوبلاگ این روستا قرار دهیم.
در یکی از جنوبی ترین مناطق استان خراسان رضوی به روستایی بر میخوریم که از طرف شمال شرقی با شهرستان بجستان و از جنوب شرقی با شهرستان فردوس همجوار است. که البته مردم روستا برای خرید ها و نیازهای روزمره بجستان را ترجیح داده اند البته شاید دلیل ان این باشد که این روستا جز توابع بجستان محسوب میشود.
طبق سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال 1390روستای ابوالخازن دارای 72 خانوار وجمعیت کل آن 256نفر که از این تعداد 124 نفر مرد و 132 نفر زن میباشند همچنین جمعیت کل باسواد روستا140 نفر که باز از این تعداد 72 نفر مرد و 68نفر زن هستند و جمعیت کل بی سواد آن 55نفر که از این تعداد23 نفر مرد و32 نفر زن میباشند. وطبق سرشماري عمومي نفوس و مسكن سال 1390 روستاي ابوالخازن داراي 72 خانوار وجمعيت كل آن 256 نفر بوده كه از اين تعداد 124 نفر مرد و 132 نفر زن ميباشد و اگر مقايسه اي داشته باشيم استحصال ميشود كه طي اين 5 سال روستا از نظر جمعيت پيشرفت آنچناني نداشته است و فقط 13 خانوار طي اين 5 سال اضافه شده و حدود 30 نفر بر جمعيت كل اين روستا افزوده شده است.
اینجا مردمش بسیار خونگرم و مهمان نواز صاف و ساده ودر عین حال سخت کوش وپر تلاش اند این را میتوانی در مشاغلشان کشاورزی و دامپروری به وضوح ببینی . باغ های بزرگ انار کشتزارهای پوشیده از محصولات کشاورزی همچون زعفران گندم جو پنبه ارزن چقندر پسته و... گواه بر این ادعاست .اینجا اگر صبح کمی به خودت زحمت بدهی و زودتر بیدار شوی میتوانی از دیدن گله های بزرگ و کوچک گوسفندکه شب را در صحرا به سر برده و در هنگام صبح چوپان آنها را برای برداشت شیرشان به روستا می اورد لذت ببری . سر وصدای بره هاو بزغاله ها
ادامه مطلب
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید
بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و
مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه
استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان
باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان
را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.
مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند،
ادامه مطلب
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
.: Weblog Themes By Pichak :.
بقیه عکسها در ادامه مطلب لطفا کلیک کنید...